تبليغاتX
فاصله غم مرگ

فاصله غم مرگ

احساس

TinyPic image

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:15  توسط رضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:14  توسط رضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:13  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:12  توسط رضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:11  توسط رضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:11  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:9  توسط رضا  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:8  توسط رضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:8  توسط رضا  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط رضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:1  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:1  توسط رضا  | 



 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:0  توسط رضا  | 

 









 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:58  توسط رضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:57  توسط رضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:54  توسط رضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:53  توسط رضا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:46  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:44  توسط رضا  | 

ارسال پاسخ همراه با اعلان





 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:40  توسط رضا  | 

تقدیم به عشقم

262960o8him45vub.gif

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:0  توسط رضا  | 

پرنده ای که مال تو نیست 100 تا قفسم بسازی بازم میمیره.

 

برای عشق جنگ کن ولی برای اون گدایی نکن.

 

ديوو نه شدم مثل تموم بازي هاي بچه گيم

 

اما نمي خوام ديگه با تو باشم توي اين قمار زندگي

 

حالا تو برو بروجايي نيست برات تو قلب من

 

برو تنها برو آخه كاره تو شده رنجوندنه من

 

اگه فكر ميكني بخوام پيشت بمونم همش سرابه

*******************************************************

رفتم خونه ی خاله ام خیلی بد گذشت

داشتم از بیرون می اومدم دوست قدیمو دیدم

من یه خودکار دارم

حالا اگر نفهمیدی کلمات قرمز رو کنار هم بزار


+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 16:23  توسط رضا  | 

بدون شرح

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:19  توسط رضا  | 

(در عالم یکرنگی نیرنگ ها بی رنگند)

 

طلوع عشق

افکارم . . .
گریه ام میندازن . . .
آزارم میدن . . .
میشکوننم
عذابم میدن . . .
قلمم نوشت: از فکر کردن متنفرم...
دریای احساس
..:: غم... ::..
وقتی که هنوز چشم به جهان نگشوده بودم
 صدایی نام غم را در گوشم طنین انداز کرد
فکر می کردم که غم عروسکی است
که من در دست می گیرم و با آن بازی می کنم
اما حال می بینم که خود عروسکی هستم در دست
غم...
(در عالم یکرنگی نیرنگ ها بی رنگند)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:18  توسط رضا  | 

قصه من و تو

طلوع عشق

گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:16  توسط رضا  | 

وقتی که

 

طلوع عشق

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،
وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،
وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...
وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...
و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...
وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...
بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم..
بي تفاوت مي گذرم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:15  توسط رضا  | 

زجر من بودن

 

طلوع عشق

دشت خواب با كوه های
آبي ، نه شعری نه
ميلادي
طلوعي بود كه مغربش
گريه ميكرد
ستاره ها دل نداشتند كه
بخوابند
سوخته حتي خاكستر دشت
ستون ستون، حرمت احساس بي ريشه گي
قدم قدم، درد  بي همخونان
بغض بغض زجرِ من بودن

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:14  توسط رضا  | 

به یاد پدرم...

 

به ياد پدرم...

پدر جان:
نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد
تا گواهی بر معصومیت تو باشد
 عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد
 تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد
 آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت
و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند
بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو است.
بهاران با تو زیباست...
و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.
زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
 آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر
غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.
پدرجان:
خیلی زود بود که سایه مهربان و دست نوازشگرت را از سرمان برداری
چگونه باور کنم فراقت را وقتی که بوی وجود تو را در خانه حس می کنم
 چند روزی است طمع تلخ بی پدری را چشیده ام
و نا باورانه در سوگ فقدان گل سرخی که یار و همسفرم بود نشسته ام .
باز غم نبودنت چه سنگین است ولی یادت که
از هر حضوری پر رنگ تر است در لحظه لحظه زندگی با من است
و فراموشت نخواهم کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:12  توسط رضا  | 

ياد من باشد تنها هستم

 

ياد من باشد تنها هستم

طلوع عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:10  توسط رضا  | 

صداقت

اگه تا روز قيامت
داشتنت نباشه قسمت
چشم به راه تو مي مونم
با دلي پر از صداقت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 15:5  توسط رضا  |